تبليغاتX
وبلاگ ایرج اعتمادی - مصاحبه اختصاصی نشریه لارشناسی با دکتر بهزاد مریدی، دبیر همایش بین المللی زبان شناسی و مردم شناسی لار

وبلاگ ایرج اعتمادی

اشاره سر دبیر

« اهل کاشانم روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها پای آن کاج بلند

 روی آگاهی آب روی قانون گیاه ... »(سهراب سپهری)

با همه، این حال! این سخن را نادیده نتوانم انگاشت «لار در سه روز برپایی همایش بصورت دانشگاهی بزرگ در خواهد آمد» گاهی از کنار برخی سخن ها نمی توان گذشت. بار علمی این سخن سنگین است و افق دیدگاه موجود در آن کمتر از پهندشت لارستان کهن نیست. و من خاک خورده ی فرهنگ این شهرستان بی تأمل نتوانم گذشت و دیدم چقدر بزرگ  بود دانشگاهی که اساتید کشور و بعضاً جهان را یکجا جمع کرده بود. دانشگاهی که مأموریتش فقط سه روز بود بیاد سخن دکتر حسن لی می افتم که گفته بود «آثار این همایش تا سالهای سال ادامه خواهد یافت .» پس این دانشگاه بزرگ ، ماموریتی چندین و چند ساله خواهد داشت ، دانشگاهی که متحمل  یک هزارم هزینه های یک دانشگاه معمولی نیست ولی با برنامه ریزی ها و مدیریت فوق العاده که تحسین اساتید دانشگاه های کشور را برانگیخته بود سرمایه ای شد برای نسل های امروز و فردای لارستان ...

گفتن از نتایج علوم انسانی سخت است. همواره صادق ترین مدافع آثار علوم انسانی گذشت زمان بوده و بهترین شاهد ، تاریخ است.

اهمیت برگزاری همایش های این چنینی بر هیچ کس پوشیده نیست. همایش بین المللی زبان شناسی و مردم شناسی لارستان پایان یافت؛ نقطه پایانی که سرفصل حرکت نوینی گشت برای لارستان ...

شروعی برای یک حرکت در راستای خود باوری و باز پویائی هویت... هر مقوله ای را می توان با دیدگاه های متفاوتی دید. نویسندگان در هر جامعه ای به عنوان زبان گویای اکثریت خاموش آن جامعه اند. بخصوص داستان نویسان که سکوتشان در برابر پدیده های مخرب اجتماعی و فرهنگی آزار دهنده است و این گروه همیشه نگاهی نقادانه به پدیده ها و مسائل اجتماعی دارند. در بین نویسندگان این جمله مشهور است که می گویند کسی که نمی تواند نویسنده ی خوبی بشود می رود منتقد می شود. در حالیکه اصالت وجودی داستان ، خود ، نقد است . در بحث ادبیات، منتقد بودن همیشه ارزشمند است. نتیجه کار یک منتقد متعهد ، سازندگی است. اما در سایر پدیده های اجتماعی این مصداق را چگونه تعبیر خواهیم کرد و چگونه خواهیم دید؟

دوست عزیزی می گفت می خواهم همایش را آسیب شناسی کنم. گفتم لایه های عمقی همایش را دیدی ؟ گفت : نه ! گفتم بیا همایش را ریز ریز ببین و پرسیدم : چه دغدغه ای داری؟ گفت : مردم می گویند با این هزینه ها می توانستیم کارهای عمرانی برای شهرمان انجام دهیم. پرسیدم مثلاً گفت : چندین خیابان را می توانستیم آسفالت کنیم. خیابان ها را بلوار کشی کنیم و ...

گفتم تو به عنوان یک فرهنگی دغدغه ی آسفالت و خیابان کشی شهر را داری واقعاً؟ ای کاش ما اول دغدغه هایمان را می شناختیم و بعد کاری را شروع می کردیم. تو زمین خورده ی فرهنگ این شهرستان، هیچ گاه در خواب هم نمی دیدی این چنین اساتیدی بزرگ قدم بر خاک این شهرستان نهند. دوستم پرسید تو چگونه می بینی ؟ گفتم : من وقتی این اساتید را که عمری اسمشان را در لابلای کتابهای ارزشمند علمی و تاریخی قطور دیده بودم ، که تو هم دیدی ، آنگاه که در لار دیدم ، برایم باور کردنی نبود که در لار هستم ؛ لحظه ای فکر می کردم در نمایشگاه کتاب تهران و یا سرای اهل قلم هستم و لحظه ای دیگر خودم را در سمینار های بزرگ جهان حس می کردم ولی واقعیت این بود که من در لار بودم و این بزرگان به عینه پیش روی خودم می دیدم.

در لحظه اولین حضور اساتید، با وجود مشغله فراوانی که داشتم بیش از صد پیام برای دوستان فرهنگی و نویسندگان در شهرهای مختلف کشور و خارج ارسال کردم و گفتم که در لار هستند.

نمی دانم اما حسی در من بوجود آمده بود که باید به این دوستان خبر می دادم و به شهرم می بالیدم و عجیب اینکه همه دوستان اظهار شگفتی می کردند... ولی واقعیت داشت.

با این حال این سخن را خیلی به جا دیدم از این منظر که ایده ها ، اهداف و دستاوردهای همایش برای عموم تبیین نشده و به نوعی بخشی از این کار برای مردم همچنان جای ابهام دارد. چرا که بحث ، بحث علمی است و نیاز به تشریح و تبیین بیشتر دارد. تا همه در نتیجه گیری دمساز گردند.

این تلنگر انگیزه ای شد برای من و به سراغ دبیر همایش رفتم. دکتر مریدی را خسته و کوفته و در دم دمای سفر به تهران ، در دبیرخانه دیدم. ساعت 4 بعد از ظهر بود گفتم آقای دکتر خودتان را برای یک مصاحبه آماده کنید. دکتر با همان تواضع خاص خود گفتند : مصاحبه هایتان را بروید با اساتید و مهمانان همایش بکنید عجبا بر تواضع این مرد !

از قول سهراب گفته بودم :

« اهل کاشانم روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها پای آن کاج بلند

 روی آگاهی آب روی قانون گیاه ... »

این مرد را سالهاست می شناسم، از سالهای پر تب و تاب شروع جنبش نشر نیما و کلاسهای زبان نیما که روستا به روستا و شهر به شهر می رفت و یا نیرو می فرستاد. این گونه کارهای فرهنگی بی مزد را فراوان دیده بودم که خود نیز لمس کرده ام. من همیشه در مورد کارهای خودم معتقد بودم که از نوع کارهای فرهنگی احمقانه است. از سالهای آغازین هشتاد می گویم که در کنار نویسندگی و کتاب و ... دستی نیز از سر دلسوزی بر نشریات و برپایی نمایشگاه کتاب در شهر به شهر ، روستا به روستا و مدرسه به مدرسه لارستان داشتم. آن روزها نیما را در کارهای بزرگ می دیدم و درمانده بودم که این مرد چگونه با این کارها می خواهد زندگی کند. اما دیده بودم عشق بر جبر روزگار همواره غالب است. برای این گونه خاک خوردن ها سر سوزنی عاشق باید بود.

از نظر روان شناسی هر حرکت نویی در جامعه ابتدا با هجمه ها و مخالفت ها و حتی در مواردی با اهانت ها و تهمت ها مواجه می شود.اما هر گاه این حرکت از میان سختی ها و موانع عبور کرد و رفته رفته جایگاه خود را در جامعه پیدا کرد همان مخالفان و منتقدان بعنوان مدافعان و طرفداران این حرکت و ایدئولوژی در می آیند. نیما یوشیج به عنوان پدر شعر نو در ادبیات، روزگاری آنقدر بی مهری دید و از طرف مجامع ادبی رسمی به حدی این تفکر و شخصیت کوبیده شد که هر کسی برای اینکه وانمود کند با سواد است و شعر و ادبیات می شناسد، سنگی به سمت این شاعر نو اندیش پرتاب می کرد. ولی روزی رسید که کرسی های دانشگاه مفتخر به حضور در کلاسهای تدریس شعر نیمایی بود.

 همان اساتیدی که روزی به نیما بد می گفتند تمام افتخارشان این بود که کرسی دانشگاهی را تصاحب کرده اند که از نیما می گوید و شعر و ادبیات نیما را تدریس می کند.

به قول شاعر :

گه دهری و گه ملحد و کافر باشد

گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را

مردی که ز عصر خود فراتر باشد

 

دکتر مریدی همیشه معتقد به حضور مردم است و اساتیدی که گرد زمان موی شان را سپید کرده است، زمانی که حکم دبیری همایش به دکتر مریدی ابلاغ شد وی با احترام تمام پاسخ داد: تنها دلیل ماندگاری من در این شهر انجام دادن کارهایی این چنین است. دوستان وی معتقد بودند که او خود را با این تواضع در خدمتگزاری ها کوچک می شمارد ، ولی او پاسخ داد : عاشقانه کار کردن برای زادبوم خویش کوچک شمردن خود نیست.

وی به آینده ای نه چندان دور که حلقه هایی از دوستان فرهنگی و ادیبان را گرد خویش جمع خواهد کرد ، چشم دوخته بود که این شائبه در آنان به وجود نیاید که مریدی مزد می گیرد و از عشق دوستان به شهر و زادبومشان سود می جوید.

یک سال و اندی از آن روز گذشت ... او که در خدمت به فرهنگ این زادبوم گامی عاشقانه گذارده بود، توانست خیل عاشقان لارستانی را به این دریای موّاج  فرا خواند. و این رمز عاشقانه کار کردن بود، عشق ورزیدن به ذره ذره های پهندشت خاک لارستان کهن ... که خود همیشه می گوید صداقت خاک جنوب.

آنگاه که سخن از زر و زیور باشد شور و شعفی نمی ماند و مریدی معتقد به ایجاد جریانی از شور و شعف در بین همکاران خود بود. این ایده، شاید تنها دلیل ماندگاری فرهنگ لارستان گشت.

با این توجیه که مردم می خواهند بیشتر با ایده ها و اهداف همایش آشنا شوند نظر دکتر مریدی را که عازم تهران بود جلب کردم. و او با این اعتقاد که مردم برای ما بسیار ارزشمند هستند بی درنگ برگشت و پشت میز نشست.

از صدها و بلکه هزاران تمجید و تحسین اساتید و فرهنگیان شهر و مردم در مورد همایش چیزی نگفتم و یکراست به سراغ موضوعی رفتم که آن دوستم در مورد آسیب شناسی اشاره کرده بود.

به عنوان اولین سوال پرسیدم :

نقد را چگونه می بینید آیا فکر نمی کنید گاهی عدم شناخت از یک مقوله باعث جبهه گیری هایی می شود و برای تنویر افکار عمومی نیاز به روشنگری هایی در مباحث پیچیده علمی باشد؟

ما ابتدا نقد را بررسی می کنیم. نقد را چگونه می بینیم؟ نقد دو گونه است. نقدی که واقعاً در پی سازندگی یک امر است که به آن نقد سازنده گفته می شود که یک چارچوب دارد و بر این مبنا، این نقد تعریف و مشخص می شود و نهایتاً با شاکله مشخص خود نتایج مفیدی را بدست می آورد. نوع دیگر نقد که نگاه و نگرش آن بر مبنای سازندگی نیست ولی باز قابل احترام لست که خود نظرات و کمبودها را مطرح می کند و بر مبنای عدم آگاهی جامعه نسبت به یک پدیده خاص است و یا اینکه انگیزه آن، مطرح شدن یک موضوع است. اما گونه دیگری که نقد محسوب نمی شود بلکه به واسطه نوع نگاهمان به کار یا افراد، ماهیتاً یک چیز را زیر سوال می برند.

پس یک نقد نحوه اجرا را مورد بررسی قرار می دهد و نوع دیگر آن ماهیت یک موضوع را یعنی لزوم آن، مورد بررسی قرار می گیرد. یک وقت اگر نقد ما، برکیفیت و کمیت قضایا و خوب یا بد بودن آن است، می توانیم بررسی کنیم، با تواضع نگاه کنیم و اصلاً خودمان باید درخواست کنیم که چقدر مشکلات و مسائل داریم و چه نگرانی هایی را ایجاد می کنیم که برای بهبودی آن قدم بر داریم. یک وقت است که می گوییم ماهیت آن و بودن و نبودن مورد بحث قرار می گیرد و این موضوع می توانم بگویم که نقد نیست. چون اگر بخواهیم ماهیت بودن یا نبودن یک سمینار ، همایش ، کنفرانس ، جشنواره،سخنرانی و اصولاً مباحث فرهنگی را در نظر بگیریم باید همه آنها را در یک رده قرار دهیم و بگوییم آیا وجود آن ضروری است ؟؟!!!

جالب است که بودن یا نبودن و یا ضرورت داشتن یا نداشتن چنین مباحثی توسط عموم مردم شکل نمی گیرد بلکه از جانب کسانی است که بعضاً ممکن است خودشان در چنین زمینه هایی سالها کار کرده اند. مثلاً چندین سال معلم ادبیات ، معلم شاخه های علوم انسانی بوده اند، یعنی اگر بودن یا نبودن چنین چیزهایی را بخواهیم مطرح کنیم، پس نقدی بر نقدی خواهد بود. که چندین سال زحمت کشیدن برای چه؟ برای فرهنگ، ادبیات ، تاریخ ، هنر و... برای همه اینها زحمت کشیده شده، شما چرا این کارها را می کنید؟ یعنی خودتان را زیر سوال می برید؟ ما وقتی آداب و رسوم، سنن، زبان و فرهنگ و هنر یک مرز و بوم را زیر سوال ببریم ، یک مرزو بوم را زیر سوال برده ایم ، یک ملت را زیر سوال برده ایم، وقتی شناخت مردمی برای ما حائز اهمیت نباشد ، پس چه چیزی اهمیت دارد؟

 

جناب دکتر از ماهیت قضیه بگویید و اینکه بازپویایی هویت چه کمکی می تواند به لایه های میانی و متوسط جامعه بکند، برای مجامع علمی که بنده جای هیچ بحثی نمی بینم، این موضوع کاملاً پذیرفته شده است، اما مزایایی که برای عموم مردم می تواند داشته باشد ، نیاز به تشریح می بینم، ممکن است کمی این مسئله را باز کنید؟

 

این بحث را در چندین جا مطرح کرده ام مویت به مثابه ایمان، شاید به درجاتی نازل تر باشد. مادامی که هست شاید بدان نیاندیشیم مثل سلامتی وقتی نیست... یا این هویت در ما بمیرد چنان از درون تهی خواهیم شد که اروپا در قرن هجدهم و نوزدهم میلادی بدان مبتلا گشت. پوچی، بی هویتی – دردی است که در مهاجران دور از وطن براحتی می توان یافت شاید بدین خاطر است که حجم سپاسگزاری ها و قدردانی های لارستانیان مقیم امارات، اروپا و حتی همشهریانی که در دیگر شهر های وطنمان زندگی می کنند به مراتب بیشتر بود. چون آنان این درد را می دانند.

هویت بخشی و بازپویایی هویت چه دستاوردی می تواند داشته باشد ؟

کلاً مباحث علوم انسانی تجارب خود را در دراز مدت به سرانجام کار نزدیک می دارد. می تواند درد باشد و یا پادزهری برای درد، آرام آرام اثر خود را به سمت نیک یا زشت سوق می دهد، دستاورد آن لحظه ای نیست، ملموس به نظر نمی آید. یک مهندس نتیجه کارش را در چند سال پس از ساخت و ساز می بیند و همه نیز می بینند ولی یک محقق نه خود و نه دیگران باور ندارند که براحتی تجربیاتش عینیت بگیرد. ولی بدیهی است مجریان و مدیران یک همایش می بایستی به گونه ای کار را طراحی نمایند قضایا و دستاوردهای آن نیز بر مردم آشکار گردد که این کار و این نگاه در تمامی مدت دو سال بدان بوده است.

دکتر پوزش مرا بپذیرید لحظه سفر مزاحمتان شده ام، ممکن است بفرمایید بازپویایی و بازشناسی یک هویت چه آثاری می تواند داشته باشد ؟ چه دستاوردی برای آیندگان به دنبال دارد؟

آری می گویم گرچه می دانم آنهایی که باید بدانند  نیک می دانند و اگر نخواهیم بدانیم گفتن و یا  نگفتن من کمترین سودی نخواهد داشت.

1. امروز حس غرور و خود باوری در جوانان ما جانی  دوباره گرفت. آنانی که از ابراز هویت خویش بویژه در شهر های بزرگ اباء داشتند، روزی را به خود دیدند که با افتخار پوستر همایش را بر دیوار دانشگاهشان می زدند و امروز به زبان لارستانی در جای جای این سرزمین سخن می گویند.

2. امروز ایران، ما را به نام مردمانی ثروتمند و پولدار نمی شناسد، ما را مهدی می داند که بزرگان ایران در آن قدم گذارده اند و بدانها با نهایت حرمت رفتار شده است و با بغض و دلی سرشار، شهر زیبایمان را ترک گفته اند و چنان مبلّغ بزرگی برای دانشجویان و دیگر اساتید بوده اند که فرهنگ را باید از لارستانیها آموخت پس شهری بوده و گشته ایم که هم به ثروت با تواضع آن و فرهنگ بی حد و حصر آن به خود می بالیم.

3. امروز گویشوران جنوب که دیر زمانی از ما دور گشته بودند با افتخار بار دیگر خود را لارستانی و متعلق به لارستان کهن دانستند.

4. امروز همه بزرگ و کوچک بار دیگر مرام و معرفت و با هم بودن را به همه گفتند و نشان دادند. پیری از اساتید می گفت چگونه همه روز و شب بی چشمداشت ، بی زمان و مکان بی آنکه بر دیگری رشک ورزند همه با هم بوده اند.

5. امروز باور کردیم که باز هم می تواینم بزرگ ببینیم، بزرگ باشیم و نترسیم از اینکه بگوییم بزرگ، عظمی، بین المللی ...

6. امروز سرمایه گذاران ما ترغیب شده اند که با دیگر سرمایه خود را معطوف به شهر خود نمایند و حتی از دیگر شهر ها بیایند و بیشتر رشک برند.

(جندین مورد مستند از این نشستها و حضورها قابل ارائه است.)

7. امروز بزرگترین اساتید ایران و  جهان  صحه گذاشتند بر عنوان لاری و لارستانی و برای ثبت آن در یونسکو نامه ها امضاء کردند.

8. امروز اثر بزرگ تاریخی ایران، بازار قیصریه را به دبیر کل یونسکو نشان دادند و بر ثبت جهانی آن پافشاری کردند.

9. امروز با قدرت تقاضای داشتن یک رادیو محلی را به صدا و سیما خواهیم داد چرا که 700 تن بزرگ ایران و جهان گفته اند و قعطنامه همایش را امضاء کرده اند.

10. امروز از سه داشنگاه معتبر شرق شناسی، استکهلم – وین – ایروان درخواست مشارکت در پژوهش منطقه جنوب را داشته اند.

11. امروز تاسیس دفتر یونسکو در جنوب ، غیر ممکن نمی نماید.

12. امروز شروعی بود برای راه اندازی مرکز بزرگ پژوهشهای جنوب و خلیج فارس.

13. امروز آغازی برای تإسیس بنیادی است که بتواند آثار گذشتگان را جمع آوری کند؛ اسناد، مکاتبات و ... و همت خود را در تشویق و ترغیب دانشگاهیان برای نگارش رساله های فوق لیسانس و دکتری در زمینه شهر و دیارمان بکار گیرد و همراهی نویسندگان بومی شهرمان جهت چاپ و نشر آثارشان ممکن سازد.

14. امروز روز ی بود که فرهنگ متعلق به همه بود از همه جا از کوچک و بزرگ « هفته شهر تاریخی لارستان کهن » حسن ختام حضور همه مردم در این همایش بود و بدان می بالیم. و امروز برای ایجاد شور و شعف دوباره در جای جای لارستان دلتنگیم که به دینارها می ارزد این احساس و شور و شعف بودن...

 

دکتر سکوت می کند، هیچ سخن نمی گوید و بر می خیزد... سفرش را  شاید به تاخیر انداخته باشم! نمی دانم ... می گوید گفتنی ها را گفتم و حال که از این شهر می روم ، قلبم را و وجودم را می گذارم...

و من می مانم با یاد روزگاران... روزهای پر تب و تاب همایش، جنب و جوش مردمی که گویی سالها در پی چنین روزی بوده اند، جوانان، دانشجویان و دانش آموزانی که آغاز سبز زندگی شان را با رویداد فرهنگی این چنین جشن می گیرند. لار روزهای غرورآفرینی را تجربه می کرد. اتحاد و همدلی و وحدت، فارغ از هر این و آنی ، فارغ از تنگ نظری ها و نامهربانی ها، آنچه بود شور و شوق و لبخند بر سبزینه های علم و دانش و فرهنگی که روییدنی دوباره را آغاز کرده بود. باید امیدوار بود بر صبحی که دمیدنی دوباره را تجربه می کرد. خورشیدی که پس از این صبح بر خواهد دمید پیغام لبخند ستاره را با خود دارد، باید به انتظار آسمانی نشست که ستاره هایش را دوست می دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:21  توسط ایرج اعتمادی  |